من :|
چن وقت منتظر بابام بودم بیاد دنبالم یه ساعت شد نیومد. منم خو بیکار نیستم پیاده راهو اومدم.
رسیدم سر کوچه ماشین بابامو دیدم داره میاد سمتم.
میگم :چرا نیومدی؟
میگه :داشتم تلویزیون میدیدم یادم رفت!
گفت :یهو راز بقا شروع شد یاد تو افتادم.
من :|
رسیدم سر کوچه ماشین بابامو دیدم داره میاد سمتم.
میگم :چرا نیومدی؟
میگه :داشتم تلویزیون میدیدم یادم رفت!
گفت :یهو راز بقا شروع شد یاد تو افتادم.
من :|
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 13:35 توسط
|