خاطرات
خاطرات یکی از دوستان:
یادم میاد بچه بودم نوشابه خوردم
تو مهمونی از تو دماغم اومدبیرون همه حالشون بد شد
منم دماغم می سوخت مشتمو کوبیدم زمین
خورد تو قاشق, قاشق پرت شد تو صورت بابا بزرگم
دندون مصنوعیش افتاد تو سوپ دیگه همه از پای سفره در رفتن=))
یادم میاد بچه بودم نوشابه خوردم
تو مهمونی از تو دماغم اومدبیرون همه حالشون بد شد
منم دماغم می سوخت مشتمو کوبیدم زمین
خورد تو قاشق, قاشق پرت شد تو صورت بابا بزرگم
دندون مصنوعیش افتاد تو سوپ دیگه همه از پای سفره در رفتن=))
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 14:40 توسط
|