رفته بودم ماموریت ،بعد از یه ماه که برگشتم،
بابامو تو فرودگاه دیدم با پیرهنِ مشکی!
ترسون لرزون رفتم جلو گفتم :
سلام ! چی شده بابا ؟
گفت : هیچی …!
گفتم : ترو خدا …جانِ من راستشو بگو !
گفت : مامانت …
بعدش یه مکثِ طولانی کرد!
همونجا زانو زدم ، یهو زد زیرِ خنده گفت :
اَه پاشو بابا توام شورشو درآوردی !
مامانت همه ی لباسارو شسته بود؛فقط همینو داشتم بپوشم …!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱ ساعت 15:25 توسط
|